می دانم دیگر حال و حوصله ای برای کسی باقی نمانده تا دوباره پای حرف های پر از غصه و درد بنشیند.اما نه کمی صبر کنید حداقل به اندازه تماشای صحنه تصادف و یا سر و صورت خونین راکب یک موتورسیکلت اسقاطی چپ شده در خیابان پر هیاهو می توان وقت صرف کرد و دید که چه حادثه ای این بار در تالار حافظ  رخ داده است.

اشتباه نکنید،موضوع درد دل یک سهامدار خسته از روزگار یا معترض نیست بلکه واقعیت هایی است که در جامعه خواب آلود ما در حال ریشه دواندن است.

بازار سرمایه یعنی بازاری که می توانی سرمایه ات را به آن بسپاری و به امید کسب سود یا ضرر آن به پای بالا و پایین رفتن قیمت سهام شرکت های بورسی اش بنشینی.

بازاری که از ابتدا در حلقه حکومت ها و تراست های دولتی بوده و حالا از صدقه سری انقلاب 57 و جنگ تحمیلی میزبان واگذاری های بزرگ به بخش به اصطلاح خصوصی شده است.

اگر چه در نظر اول به بورس تهران و تالار شیشه ای پر هیاهوی آن تصور می شود که آنجا یعنی همان بازار رقابتی مبتنی بر عرضه و تقاضای واقعی ، اما مرحوم آدام اسمیت اگر می دانست که در این بازار مکاره چه می گذرد شاید نام کتاب خود را چیزی دیگری به جز ثروت ملل می گذاشت و از خیر تئوری بازار رقابتی هم صرفه نظر می کرد.

این بازار یعنی محل جولان دولت ها برای جمع آوری غنایم ریز و درشت که بعد از هر انتخاباتی به برنده آن پیشکش می شود.

بازار سهام ایران هنوز در قد و قامت خود کودکی بیش نیست اما حرف های زیادی برای گفتن در دل 40 ساله اش دارد.

بازاری که هنوز برای تصمیم گیری در آن باید بیشتر بر خبر تکیه کرد تا تحلیل . نه فاندامنتال و نه تکنیکال بلکه فقط رانتامنتال و حس نیکال در آن جواب می دهد و بس. زیرا هنوز مافیای قدرت و ثروت به مردم اعتماد ندارد.

از آنجا که این عالم خاکی، فانی است و همگی مسائل آن تا ابد غیر قابل حل نمی ماند در بازار سرمایه ایران نیز نعمت بزرگی به نام خبرنگار به ودیعه سپرده شده تا سپری باشد در برابر ظلم حلقه های مافیایی به اقشار آسیب پذیر و بی خبر از همه جایی که اغلب آنها جوانی شان را برای سیستم سرمایه داری به باد داده اند و با اندک پس انداز و یا سهامی که بجای عمر به یغما رفته شان به آنها صدقه داده شده آمده اند تا به خیال خودشان سود کنند.

اما بازیگردان اصلی مگر مال مفت دارد که بذل و بخشش کند؟

بازاری که رییس اش از سوی وزارتخانه دولتی و زیر نظر دولت با رویکرد دولت و تحت مدیریت شرکت ها و نهاد های دولت با قانون سراسر حق به جانب و رانت آور کار می کند مگر می تواند بازار آزاد مبتنی بر عرضه و تقاضا نام گیرد؟

ای بابا ، سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند ...

حرف اصلی بر سر نعمت بزرگی به نام خبرنگار برای بورس است.قشر آسیب پذیر و مظلومی که در دنیای امروزی یک پایش را به دموکراسی گره زده اند.

بدون شک حرفه خبرنگاری در دنیا یکی از مشاغل سخت و زیان آوری است که در حوصله و طاقت هر بشری نمی گنجد.

ژورنالیسم واقعی در دنیای امروز میان میدان جنگی ایستاده که به رغم مشاهده بی رحمی ها و ظلم های بشر امروزی روایت کننده درد های مظلومان برای اندک نفس های بیدار مانده در دل جامعه است.

هر چند از توپ و تانک در این میدان خبری نیست اما زبان های برنده و دست های نابکار و چشم های حریصی که به مظلوم دوخته شده آمده است تا همه چیز را جارو کند و با خود ببرد.

در بورس فعلی آیا از مافیای فولاد یا گردن کلفت های معدنی و یا سیاست بازان خودرو ساز و یا شبه نظامیان چمبره زده بر دارو و سیمان و مسکن و خدمات پیمانکاری و یا حراستی هایی که امروز به لطف بذل و بخشش های بانک ها و دلالی برای نفت و پتروشیمی وطن، پولهایشان از پارو هم فراتر رفته ،خبر دارید؟نمی دانید از چه می گویم؟

اصلا چرا هر روز در جامعه ما اختلاف طبقاتی بیشتر و بیشتر می شود؟ نمی دانید چرا؟چرا کارخانه آزمایش و پیام و کفش ملی و پارس الکتریک و هپکو و جنرال استیل و سموم علف کش و غیره باید به خاک سیاه بنشینند اما ایران خودرو و سایپا ورشکسته همچنان چاق تر ؟ چرا باید بورس ایران با یک شرکت، شاخصش به آسمان برود و به لطف تورم بشود بورس اول دنیا و آیینه تمام نمای اقتصاد ولی گرانی در جامعه آنقدر بیداد کند که حتی ماهیانه هم نشود یک کیلو گوشت خرید تا زنده ماند؟

چرا باید بازاری به نام بورس کالا وجود داشته باشد که رانت خواری و بی بند و باری اداری در آن موجب شود که همچنان عرضه کنندگان کالا راغب به فروش کالای خود خارج از این بازار باشند و برای رفع تکلیف فقط قیمت ها را روی تابلوی کم فروغ اش درج کنند؟

چرا نباید بورس کشاورزی این بازار از رکود خارج شود و برای جامعه امروز ما که به دنبال نجات از گرانی است حرفی برای گفتن نداشته باشد؟

چرا باید گردن کلفت هایی در معادن کشور باشند که با کارهای ظاهری و دادن رشوه و رانت به این نماینده مجلس یا آن استاندار و یا لابی با کارگزاران دولتی ،ثروت ملی این مملکت را از دل کوهها و دشت ها درآورند و به پول اندک اجنبی های چشم بادامی فدا کنند؟

چرا باید دارالایتام و موسسه های عام المنفعه پی در پی برای تسکین دل ثروتمندان بی درد تا سیس کرد اما از آنطرف از زیر مالیات فرار کرد و یا با دیدن کودکی چرک آلود که فروختن آدامسی را در چهارراه خیابان بالایی التماس می کند،با دکمه upبالابر شیشه ماشین لوکس آقای مهندس یا حاج آقا ناامید کرد؟

و چرا و چرا و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این چرا ها را فرشته ای به نام خبرنگار در کمان می گذارد و به میدان حلقه ثروت و قدرت می رود.

اما امان از گرفتار شدن در باتلاق هایی که ظالم در میدان پهن کرده.

در دنیای امروز چیزی به نام نیاز وجود دارد.

از نظر صاحبان قدرت و ثروت هر چیزی و هر کسی قیمتی دارد. قیمت سکوت،قیمت آزادی،قیمت نفس کشیدن،قیمت زندگی ،قیمت همسر،قیمت دوستی و ...........

آخر باید کاسبی کرد بنابراین کافی است که پولش را بدهی و بدستش بیاوری.

اما قیمت خبر نگار در این دنیای تنگ و تاریک چند است؟آیا می شود او را خرید یا باید خفه اش کرد؟

همه اینها بستگی به بیزینس آقای مهندس یا حاجی آقا دارد که باید بسته به ریز و درشتی خبرنگار تصمیم بگیرد.

در بورس امروز ما از آقای رییس گرفته تا سهامدار، بدبختی بزرگی شامل حال همه شده و آن اینکه به دلیل شفاف نبودن فضای موجود خبرنگارانی که در دوره ای به جنگ رانت خواری ها و ظالمان این بازار می رفتند اکنون از غم نان یا اسیر مافیا شده اند و یا از این بازار به اختیار یا اجبار پراکنده و سرخورده شده اند.

بله. این روزها همه چیز فروختنی است.از دکمه و آجیل گرفته تا انسانیت و صداقت.

از آزادی و معصومیت گرفته تا شرافت یک خبرنگار بی پناه.فقط کافی است دو بازوی ثروت و قدرت را به پیکرت پیوند بزنند تا بعد ببینی که شیطان را هم می توانی درس بدهی.

لعنت به این پستی!!!!!!!!!

 

 

دل نوشته های یک رفیق بی ریا........................................